سيد محمد باقر برقعى

490

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دشمن از جا گر بجنبد ، واى او ! * لحظه‌اى واپس خزم ، بس واى من ! من صداى پاى صبح سرمدم * پيرو صدّيق دين احمدم معلّم مىشناسم يك نفر را مثل روز * خوب مىفهمد سحر را مثل روز از سكوت نيمه‌شب خاموش‌تر * از دل شب سينه‌اش پرجوش‌تر بر لبانش يك صدا گل كرده است * پشت چشمانش خدا گل كرده است عشق و دنيا و ديانت پيش اوست * بار سنگين امانت پيش اوست خوب مىفهمد صداى آب را * مىشناسد از قدم مهتاب را مثل عارف پايبند رمز و راز * مثل عاشق در كمند سوز و ساز عشق و مستى را شبى با سوز گفت * معنى آيينه را يك روز گفت درد را درمان‌ترين داروست او * يك صدا ، يك آشنا ، يك دوست ، او پيش پايش آسمان خم مىشود * كهكشان مثل كمان خم مىشود شمع مسجدهاى بىبرق است او * از تمام مردمان فرق است او شام را پيغام سرمد مىدهد * سينه‌اش بوى محمّد مىدهد سينه‌اش مثل شقايق سوخته‌ست * چون جگرگاه دو عاشق سوخته‌ست حرفه‌اش آلاله‌ها را رهبريست * پلّه‌اى پايين‌تر از پيغمبريست دوست دارم ساده باشم عين او * رهروى آزاده باشم عين او بى جا شكفتن طىّ شد كنون در فرصت فردا شكفتن * در حيرت و ناباورى تنها شكفتن تنهاتر از يك برگ در يك باغ خالى * ذوقى ندارد در دل سرما شكفتن تا سايهء نحس خزان بر جان باغ است * اى گل چه حاصل ناشكفتن يا شكفتن آرى ، چه حاصل خنده بر لب‌ها نشاندن * جامى كه احيا مىشود غم با شكفتن